تپشی نمی شنوم

VN:F [1.9.20_1166]
Rating: 0.0/5 (0 votes cast)

و از در رفتم بیرون
و چشم دوختم به دور.
چه روزگار غریبی است.
سرم را بروی زمین بگذاشتم
و گوش کردم.
تپشی نشنیدم،
نه از پوست زمین،
نه از خانه های سنگین،
نه از درختان رنگین،
نه حتی از آدم ها.
این از دو حال خارج نیست:
یا قلب روزگار است که مرده
یا من کر در حکمت زندگی کردن شده ام.

ادامه شعر…

Leave a Reply

Your email address will not be published.

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>