تپشی نمی شنوم

و از در رفتم بیرونو چشم دوختم به دور.چه روزگار غریبی است.سرم را بروی زمین بگذاشتمو گوش کردم.تپشی نشنیدم،نه از پوست زمین،نه از خانه های سنگین،نه از درختان رنگین،نه حتی از آدم ها.این از دو حال خارج نیست:یا قلب روزگار است که مردهیا من کر در حکمت زندگی کردن شده ام. ادامه شعر…