Migration

Your sad words were bright years ago:
“My despair twists my heart tight,
And every playwright I know
Plays the drama of our dark night.
Let us carry what we have gained thus far,
And let us now begin a new journey,
To the skies that possess shiny stars
To the land that finds our talents worthy.”


And my overseas words were also bland:

The full poem…

تنهایی

بلند می شوی هر صبح خسته تر از هر شب
در این اندیشه که آیا این زندگی پر تب،
همان است که برایش به دنیا آمدستی.
و من خوب می دانم که تو با وجود تمام
همچو من، به آرزویی هنوز چشم بسته ای،
و من خوب می دانم که تو هستی،
پس من چرا همچنان
اینچنین احساس تنهایی می کنم؟

پس آمدستم و با فریاد بی صدای تو
هم خوانی می کنم…

ادامه شعر…