تپشی نمی شنوم

VN:F [1.9.20_1166]
Rating: 0.0/5 (0 votes cast)

و از در رفتم بیرون
و چشم دوختم به دور.
چه روزگار غریبی است.
سرم را بروی زمین بگذاشتم
و گوش کردم.
تپشی نشنیدم،
نه از پوست زمین،
نه از خانه های سنگین،
نه از درختان رنگین،
نه حتی از آدم ها.
این از دو حال خارج نیست:
یا قلب روزگار است که مرده
یا من کر در حکمت زندگی کردن شده ام.

در این زندگانی،
اما من صداها می شنیده ام.

گوش کن.
می شنوم صدای راه رفتن ، به سر کار،
به خیابان، به پارک، به کوه، به دشت
به دور، به گور.
صدای گوشت جویدن و کوبیدن، صدای خندیدن،
عشق کردن، دویدن تا ته ذوق، تا ته بیش و درخت
اندرون انسجام شفافی از کلمات درشت.
حرف ها من شنیده ام،
اما حرفی از تپش هرگز نشنیده ام.

در این زندگانی،
اما من رنگ ها دیده ام.

من مردمی دیدم از هفت رنگ.
ترسیدم، پنهان شدم،
رنگ باختم و اشک ریختم.
همه تیله های بازی را که نگه داشته بودم
آنگه که بزرگ شدم به کودکان ببخشم،
دور به دریای خصیص خشکیده از آب محبت ریختم
بجز سه دانه زیبای بلورین
که پیش خود همچنان نگاه داشتم.
پشیمان نیستم اما
کمرم خم بود و چیز بی ارزش تری نیافتم
حال که خوب می دانستم من،
از نور چشم کودکان انتظار،
که خود می فریفتم
اما به هر آنچه ایمان داری،
چیز بی ارزش تری
از نفس بازی گوش خود نیافتم.

در طلوع پس از باران،
رنگین کمانی آمد،
دستم را فشرد و لبخندی زد.
فرق خوبی و بدی
در چیدمان هفت رنگ بیش نیست
و آدمان نیز به چیزی
کمتر از هفت گویی ناخرسند
و گرفتار در رنگ های بد پیوند
که درد عشق می نامند
اما رنگین کمان من
رنگ هایش خوشایند همی بود.
عاشق شدم. گفت “تو” گفتم “تو”.
چه گرم بودم آن روز
و چه درونم پر از نور بود!

بی تاب شدم و دویدم، تا ته دشت
اما هیچگاه به تو نرسیدم.
آفتاب رنگ های تو را می دزدید.
موج های پر پیچ باد
صدای تو را در خود گم می کرد.
من بریدم.
تو بزرگ بودی اما من در نفس خود کم شده بودم.
باز گشتم و چشم بستم
و تو در پلک زدنی نیست شدی.

تیله اول از دستم رها شد
به زمین و در هم شکست.

اسباب بازی نرم و گرم شکر بابا و همسرش
که از روز اول قانون، دستی بر بدن های سرد کشید
اینک همدم شب های تنهایی من است
به سفیدی مهتاب
گویی پوستش به خود هرگز ندیده است  آفتاب.

خون می آشامد با مغز قوی
هزینه های مادرش را می پردازد
و برادرش را پرستار است
به دنیا آمده در پوستین نحیف یک گل اما
در خون غلیظ، غلتان.

و آن زمان که معصومیت را انتظارت نیست
چگونه ممکن است آن را در خون رفته بیابی
و اشتهای ترمیم یک زخم قدیمی
از دلت تا ابدیت پاک شود؟

تیله ای دگر از دستم رها شد
به زمین و در هم شکست.

ای آسمان!
با من اینچنین بازی مکن.
این آخرینی خواهد بود
که در کف دستانم بازمانده است.
روز و شب از زهر تو،
خواب می بینم
دردانه کوچکم آب شده به اشک
و از کفم رفته است.

سر بگذاشتم بر زمین و گوش کردم.
نه! دگر تپشی نشنیدم.

و به یاد دارم،کودک که بودم،
نبض زمان را می گرقتم،
تپش قلب خواب هایم را می شمردم،
نبض صندلی در دستم بود.
هنگام قایم باشک، چشم می گذاشتم
بر روی درخت
و نبض قلبش را می گرفتم: سه در دقیقه،
علف: پنج در دقیقه
دیوار خانه مان: پنجاه در دقیقه.
بعد ها فهمیدم
آن نبض تخت همسایه دیوار به دیوارمان بود.
و یک بار پریدم روی جدول
و دنده ام شکست.
صدای تپش درد را می شنیدم.

اما امروز
این از دو حال خارج نیست:
یا قلب روزگار است که مرده
یا من کر در حکمت زندگی کردن شده ام.

- بازگشت به برزخ

One thought on “تپشی نمی شنوم

Leave a Reply

Your email address will not be published.

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>